خوب مث اینکه داره فضای اینجا عوض میشه!
رو این حساب بعضی از پستهای اینجا رو می ذارم تو یه وبلاگه دیگه
این جا هم دیگه آپ نمی شه
چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال-در سینه_در تنم!!
خوب مث اینکه داره فضای اینجا عوض میشه!
رو این حساب بعضی از پستهای اینجا رو می ذارم تو یه وبلاگه دیگه
این جا هم دیگه آپ نمی شه

روی ذهن زمین
صف کشیده اند
چکمه های استخوانی حرف های تو
زمین زیر نامت متورم می شود
و خورشید هم
در سیگار برگت گر گرفته است
دریا از شورش چشم تو خروشان ،
و کوه به استقامت تو تکیه داده است
ارنستو
چقدر نام تو آزاد است
قد تو از کهکشان راه شیری بلندتر
و قاب لبخندت
هنوز از دیوار خاطرات کوبا
آویزان است!!
انتقاد مارکس از دین مساوی با انکارهمه ی
ارزشهای روحی (معنوی)در نظر گرفته شدو این
بیشتر برای کسانی واضح وبدیهی بود که فرض
می کنند اعتقاد به ماورا، شرط جهت گیری
معنوی ( انسان )است .
در آغاز کافی است گفته شود که این تصویر
عوامانه از "ماتریالیسم" مارکس-گرایشِ ضد
معنوی او،اشتیاقش به همسانی و تبعیت-تماماًً
غلط است.هدف مارکس رهایی معنوی انسان
،آزادی اش اززنجیرهای جبر اقتصادی
،بازگردانیدن تمامیتِ انسانی اش به او و نیز
توانمند کردن انسان به ایجاد یگانگی با همنوعان
و با طبیعت بود.و آن چیزی است که انسان واقعی
نیازمند آن است.ودریغا که پس از سالها هنوز آثار
مارکس به خوبی مطالعه،ترجمه و حتی منتشر
نمی شوند.هدف اصلی مارکس آزاد کردن انسان
از فشار نیازهای اقتصادی است تا بتواند انسانِ به
تمام (معنا) باشد.(تاکیدم برای خاطر آن دسته از کسانی و
شبهه روشنفکرانی است که بدون آنکه سطری از مکتوبات
بیچاره مارکس را خوانده باشند نظریاتش را رد می کنند،وجالب
آنکه همان حضرات باز هم بدون اندکی مطالعه در باب
خداشناسی دینی را قبول می کنند.(دین ارثی!) دغدغه ی
مارکس در درجه ی اول ، رهایی انسان همچون
یک فرد وغلبه بر بیگانگی اش و بازسازی
ظرفیت اش برای پیوستن کامل به انسانهای دیگر
و طبیعت است.هدف سوسیالیسم(مارکس)،
براساس نظریه اش درباره ی انسان ، نوعی
منجی باوریِ پیامبرانه ، البته به زبان قرن نوزدهم
است.پس چگونه است که فلسفه ی مارکس چنین
به تمامی غلط فهمیده می شود و تا حد مشتبه
شدن با متضاد خویش،تحریف می گردد؟یکی از
دلایلش البته در این واقعیت نهفته است که
کمونیست های روسی نظریه ی مارکس را از آن
خود دانستند و کوشیدند جهان را متقاعد کنندکه در
نظریه و عمل شان از ایده های او پیروی می
کنند.هرچند حقیقت خلاف این امر است ، اما
غرب ادعای های تبلیغ گرانه ی آنان را پذیرفت و
سر انجام نیز این امررا مسلم فرض گرفت که
موضع مارکس با نظر و عمل (کمونیست های
روسی) منطبق است .( و انتقاد من از دوستان و
کسانی که اهل مطالعه هستند نیز از همین جا
سرچشمه میگیرد که ما آنچنان حقیقت را نمیبینیم
که یا حق مسلم را با غرب (امپریالیسم)میدانیم و
یا با کمونیست های روس در صورتی که هردو
در اشتباهند (وبه نظر بنده هردو یکی هستند) و
من به شخصه مخالف سرسخت لنین و انقلاب
بیموردی هستم که انجام داد، هر چند به واسطه ی
کامل آلمان ها به قدرت رسید روسیه را تغییر داد
اما خودش و دار و دسته اش (بلشویک ها )
آنچنان نام گرامی سوسیالیسم را به لجن کشیدند و
مارکس را تحریف کردند که هزاران
چامسکی،مارکوزه،فروم ،مساروش و غیره به
سختی می توانند به مردم به قبولانند که اشتباه شده
است ، پس دوستان گرامی لطفا آگاه باشید زیرا که
تنها آگاهی عمیق است که مارا نجات میدهد.)
در واقع هرچند کمونیست های شوروی همانند
سوسیالیست های اصلاح طلب معتقد بودند دشمن
سرمایه داری اند،کمونیسم یا سوسیالیسم را با
الهام از روح سرمایه داری درک میکردند.برای
آنان سوسیالیسم معرف جامعه ای نبود که از نظر
انسانی،متفاوت از سرمایه داری
است؛بلکه،بیشتر،شکلی ازسرمایه داری بود که در
آن، طبقه ی کارگر به موضع برتر دست یافته
بود.
منبع:سرشت راستین انسان
نوشتۀ اریک فروم
|
چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان
از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟
آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟
جاده ها هم چشم دارند
پارک ها پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند!!
حرق من هم وحی الهی نیست که بگم این حتما" خوبه و اون حتما" بد...
من با این وبلاگ زندگی کردم ـ تغییر کردم ـ و شاید بالا اومدم!!!
من میگم ـ مینویسم و بر عکس خیلیها حق انتخاب می دم.
به این میگن تنوع نه بی ربطی!!!
این تنوعه که حق انتخاب میده.
وحشت زده
مبهوت
از شعبده زیستن
به چشم دیدن
به گوش شنیدن
به دست سودن
به بینی بوئیدن
به زبان چشیدن
به قصد دریافت آن که
زندگی چیست
چه می تواند باشد .
گرفتار
وحشت زده
مبهوت.
سیمون دوبووار (به فرانسوی: Simone De Beauvoir) با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانوادهای بورژوا به دنیا آمد
زندگی
دوبوار پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات و فلسفه، به تحصیل ریاضیات در Institut Catholique و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنتمارین و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت. وی در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه اکول نورمال پاریس عضو بود که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود دوبوار دانشجوی این مدرسه نبود. سارتر همچنین دوست نزدیک او بود. بووار و سارتر در تمام عمر شریک و همدم جداناپذیر یکدیگر باقی ماندند.اما ارتباط آنها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، شامل وفاداری و تکهمسری نبود.
بووار به عنوان مادر فمینیسم ِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته میشود. معروفترین اثر وی جنس دوم (عنوان اصلی: Le Deuxième Sexe) نام دارد که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است. این کتاب به تفصیل به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده است میپردازد. پس از آنکه این کتاب چند سال پس از چاپ فرانسه، به انگلیسی ترجمه و در آمریکا منتشر شد، به عنوان مانیفست فمینیسم شناخته شد.
سیمون دوبووار در ۱۴ آوریل، ۱۹۸۶ بهخاطر ذاتالریه از دنیا رفت. وی در کنار ژان پل سارتر به خاک سپرده شدهاست.
جنس دوم
در کتاب جنس دوم، سیمون دوبووار استدلالهای خود را از طریق اگزیستانسیالیسمی فمینیستی بیان میکند. بووار بهعنوان یک اگزیستانسیالیست باور داشت که بودن مقدم بر ماهیت است. وی بههمین منوال استنباط میکند که یک انسان زن زاده نمیشود، بلکه تبدیل به زن میشود.
بووار دلیل میآورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شدهاند. حتی مری ولستونکرفت مردها را بهعنوان ایدهآلی که زنها آرزوی رسیدن به آن را دارند بهحساب میآورد. . در کتاب جنس دوم بووار میگوید که این طرز فکر با ادعای اینکه زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیشروی زنان را گرفته است. بهعقیدهٔ وی برای آنکه فمینیسم بتواند بهجلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در اینصورت زنان درست بهاندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.
آثار
۱۹۴۳ مهمان
۱۹۴۵ خون دیگران
۱۹۴۶ همه میمیرند
۱۹۴۹ جنس دوم
۱۹۵۴ ماندارینها
۱۹۵۸ خاطرات یک دختر مطیع
۱۹۶۴ مرگی بسیار آرام
۱۹۶۶ تصاویر زیبا
۱۹۶۷ زن وانهاده
۱۹۷۰ کهنسالی
۱۹۸۴ مراسم وداع
در حالی که تمام تصمیم ها
برای آینده اش گرفته شده است
برای ارنستو یک دقیقه سکوت
....
تو نیستی و پرچم ها در غیاب تو بر افراشته می شوند
تا مردمی که سیاه و شیرین می آیند
آزادی شان را جشن بگیرند
(با احترام به تو )
او دستهایش را در راه آزادی به کسانی بخشید
که دستهایشان را در راه آزادی بخشیده بودند
تو نیستی
و مردمی که دوستشان داشتی حالا آزادند
کوههایی که دوستشان داشتی هنوز سر به فلک کشیده اند
کوچه هایی که دوستشان داشتی
حالا در خنده های بچه ها و رهگذران شریکند
و پنجره هایی که دوستشان داشتی حالا در آزادی کامل
رو به آسودگی شهر باز می شوند
او چشمهایش را در راه آزادی به کسانی بخشید
تا درغیابش به افق های انسانی نگاه کنند
تو نیستی
و خون تو که هنوز زنده است
ارسال می شود به تمام نقاط دنیا
با قطارهایی که با سرعت تاریخ از میان آدمها و اعتقاداتشان می گذرند
او جانش را در راه آزادی به مردمی بخشید
که جانشان را در راه آزادی به خطر انداخته بودند
تو نیستی ارنستو
تو نیستی و انسان آیا
می رسد روزی که دستش را درخون برادرش هابیل نشوید ؟
و انسان آیا می رسد روزی
که به سرنوشت انسان های دیگری نیز بیندیشد؟
او جای خالی اش را در راه آزادی به کسانی بخشید
که جانشان را در راه آزادی به افق های دور پیوند زده اند
تو نیستی ارنستو
تو نیستی
و دنیا به احترام تو یک دقیقه سکوت خواهد کرد
..........................
..........................
و انسان فرا خوانده می شود
با تمام استخوانهایی
که در هر کاری شریک بوده اند
بنا به دلایلی این وبلاگ دیگه آپ نخواهد شد شاید بایستی این کار رو مدت ها پیش می کردم
راستش احساس می کنم باید یه تجدید نظر اساسی روی عقایدم انجام بدم و با یه حالو هوای دیگه برگردم
در جواب آقا یا خانم "سرخ" که بدون هیچ ردی از خودشون واسه وبلاگم نظر دادن هم باید بگم که من روی "نیچه" تعصب خاصی ندارم و به نظر من نیچه فقط یه آرمان گرا و خیال پرداز بود وصد البته برای من شدیدا" قابل احترامند
در ضمن وبلاگ "شیرکو"فیلتر شده و چون حوصله ی فیلتر شکستن ندارم اصلا"یادم نمیاد واسش چی چی گذاشته بودم تا بدونم "سرخ"(!!) عزیز در مورد چی حرف زدن
از رفیق "همت"عزیز هم که خیلی دوسش دارم معذرت می خوام کهَ دارم می زنم زیر خیلی از حرفام . شاید لیاقت "سوسیال کمونیست" بَودن رو ندارم . همین !!
احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفیعلیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.



چرا من بايد از شيعه يا سنی يا هر توهم ديگری دفاع کنم؟ که بگويند در سراسر تاريخ به کردها به ترک ها به لرها به عرب ها به بلوچها به ... ظلم شده و تو امروز بايد شمشير انتقام برگيری و دشمنان ملتت را سر جايشان بنشانی. و اينکه هم امروز حکومت "عرب" ها "ترک" ها "کرد" ها چگونه دمار از مردم گويا خودی در آورده مطرح نيست. ظلم بد نيست؟ از غير هم زبان بده؟ تمام حکومتهای موجود سرمايه داريند و لذا ضد شان و حرمت و آزادی انسانند اين مورد انتقاد نيست. فارسی و عربی و ترکی بودنش مسئله شده؟ بلاخره يک دانشجوی بايد محصول مطالعات و اندوخته هايش را نشان دهد. در قاموس کدام علمی يک حکومت را با توصل به زبان رئيس حکومت تعريف کرده اند؟ آيا در عصر عشاير و ايلات هستيم؟ آيا جمهوری جنايتکار اسلامی حکومت فارسهاست؟
اميدوارم کسی را نرنجانم. من خطابم کلی است. اما اينجا لازمه مشخصا رو به دانشجويانی داشته باشم که در اعتراضات راديکال و کوبنده ۱۶ آذر ۸۵ که سرخ و سوسياليستی است طرف سرود "ای رقيب" را بعنوان صدای اعتراض سر ميدهد. از اين فعلا ميگذرم که دو سرود ديگر هم به همان اندازه سنتی و بی ربط به منافع انسان و جامعه بودند که ای رقيب. اما جوانی که در جامعه کردستان زندگی کرده است و حتا نه مطالعه و تحقيق فقط پای صحبت نسل قبل از خودش بشيند روشن ميشود که مناديان سرود ای رقيب کمترين ارزشی نه برای آزادی و نه برای شان و حرمت انسان قائل نيستند. نه فقط اين که فاکت هست که آزاديخواهان را به گلوله بسته اند. مرد سالاری و گذشته پرستی و قوانين شريعيشان آنها را تماما در کنار حکومت دينی ملا عمر و خامنه ای قرار ميدهد و نه حتا در کنار ليبراليسم مرتجع غربی. سرود ای رقيب و سرود ای ايران همچون قرائت قرآن خبر از بی خبری عميق خواننده از متن دارد. وطن و خاک و نژاد و بت پرستی مستقيما توهين يه کرامت انسان است
هرگز از مرگ نهراسيدهام اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود. هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزمينيست که مزد ِ گورکن از بهاي ِ آزاديي ِ آدمي افزون باشد. جُستن يافتن و آنگاه به اختيار برگزيدن و از خويشتن ِ خويش باروئي پيافکندن ــ اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم

من باید اوج گیرم . باید صد گام بالا تر روم اما می بینم که شما فریاد
می زنید که " ای انسان سر سخت مگر ما از سنگ هستیم ؟ "
اما من باید صد گام بالا تر روم و هیچکس نمی خواهد تکیه گاه من باشد .
نیچه ـ حکمت شادمان
((بسيار ابلهانه و مضحك است كه موسيقي فرهاد را پاپ بدانيم . آهنگ هاي او آهنگ هاي فرهاد است نه هيچ چيز ديگر . او سبك خودش را دارد نه سبك ديگري . همانطور كه در همه جاي دنيا مي گويند موسيقي بتهوون ، نه موسيقي كلاسيك بتهوون ! او
يگانه بود . من سبك او را به هيچ وجه پاپ نميدانم . در كجاي موسيقي پاپ تا به حال از اشعار ابوسعيد ابو الخير ، نيما يوشيج يا شاملو استفاده شده ؟ كدام خواننده پاپ از گاندي خوانده است ؟ امروزه هر كسي كه كاري ندارد ، ميرود به سمت موسيقي پاپ ! همين خوانندگان بنجل را نگاه كنيد . با قاطعيت ميگويم كه او از اين خوانندگان پاپ نبود . او فرهاد بود . فرهاد يگانه بود . او اين آهنگ ها را براي زيبايي نگفته . هر چه كه گفته و خوانده همه زندگي خودش بوده ، خيلي ها خيلي چيزها گفته اند و بعد رنگ عوض كرده اند . اما كساني مثل فرهاد در سرزمين ما كم اند .هر كس را كه ميبيني هر روز به يك رنگ است . ولي او نه ، او گفت و پاي حرفهايش ماند و عوض هم نشد.))
(داگلاس مالوچ)
|
| ||
| ||
| ترديد |
|
|
لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش در نعرههای دوردست و سرد ِ مه گم بود. لبخند ِ بيرنگاش به موجي خسته ميمانست; در هذيان ِ شيريناش ز دردي گنگ ميزد گوييا لبخند ...
«ــ اي پيدای دور از چشم!
«ــ آيا نگاهاش پاسخ ِ پُرآفتاب ِ خواهش ِ تاريک ِ قلب ِ يأسبارم نيست؟
|
فريفته نوع و سبك من شده اي، و در پي من سفر مي كني؟
صادقانه به راه خود برو،
خواهي ديد كه – آهسته، آهسته – از من پيروي مي كني!
براي فهم نظرات نيچه، شيوه ي نوشتن او و طرز بيان ديدگاه هايش (سبك او) همان قدر مهم است كه توجه به چيزي كه مي گويد (محتوا). اين امر، به ويژه با توجه به برداشت نيچه از حقيقت، تاويل آثار او را با دشواري هاي عظيمي رو به رو مي كند. مساله يي كه نيچه ما را به بررسي آن فرا مي خواند اين است كه آيا اصول موضوعه ي منطق به كار درك واقعيت مي آيند يا اين كه آن ها صرفا وسايلي هستند كه ما به كمكشان واقعيت (از جمله خود مفهوم «واقعيت») را مي آفرينيم (خواست قدرت، 516). او مي گويد، حقيقت چيزي نيست كه بايد «يافته» يا «كشف» شود، بل چيزي است كه «بايد آفريده شود و فرايندي را نامگذاري كند»؛ شناساندن حقيقت «نوعي تعيين فعالانه است و نه آگاه شدن از چيزي كه به خودي خود قطعي و تعيين شده است. واژه ديگري است براي خواست قدرت» (خواست قدرت، 552).
نيچه مي گويد، آنچه كه بايد بيشترين علاقه را در ما به وجود آورد اين نيست كه آيا تفسير ما از جهان، حقيقي است يا دروغين ( اين را هرگز به طور مطلق نمي توان دانست)، بل اين است كه آيا اين تفسير، خواست قدرت را براي نيرومندي و كنترل جهان پرورش مي دهد، يا هرج و مرج و ناتواني را. نيچه اين نكته را درباره ي ارزش ها و احكام اخلاقي نيز صادق مي داند. او مي گويد، تحليل ما درباره ي اين ارزش ها و احكام بايد نه بر «ادعاي حقيقت داشتن » عرفي آن ها، بل بر اين مساله تكيه كند كه آيا آن ها شكل هاي غني، نيرومند و سرشار زندگي را منعكس مي كنند يا شكل هاي ناتوان، فرسوده و تباهي آور را.
نيچه آثار خود را تحصيل شك، دل بري و بي باكي مي ناميد. او مي گفت، انديشه او درباره زندگي ممكن است نه تنها مايه ي تسلا بل مايه گمراهي نيز باشد، اما سخن گفتن «غير اخلاقي، فوق اخلاقي، به «فراسوي نيك و بد» رفتن» همين است (انساني بسيار انساني، پيشگفتار). او سپس مي گويد، نوشته هايش براي برانگيختن مردم به واژگوني و ارزيابي دوباره ي همه ارزشها پيشين (نيك، بد، عادلانه، ناعادلانه و غيره) طرح شده اند. نيچه مي پرسد آيا تجربه ي او از زندگي تنها تجربه شخصي اوست يا اين كه معناي عام تري دارد (انساني بسيار انساني، بخش6). نيچه خود نمي تواند به اين پرسش پاسخ دهد. او در اوخر زندگي خود پي برد كه سرنوشت او اين است كه «پس از مرگ به دنيا بيايد». فلسفه ي «فراسوي نيك و بد» او خطاب به شنونده ي ناشناسي است كه در آينده جاي دارد، آينده يي كه او مي تواند تنها آن را بشارت و پيش آگاهي دهد. يكي از معاني ابرانسان در آثار او همين است: آناني كه از پسِ «انسان» مي آيند هم آنان اند كه از پسِ (كه به معني «برفرازِ»، «آن سويِ» و «فراسوييِ» نيز هست) نيچه مي آيند.
اگر بدانيم نيچه كيست، مي توانيم تعيين كنيم كه ما پيش از او آمده ايم يا پس از او، با او هستيم يا بر او. مهم ترين هدف فلسفه نيچه ايجاد خودسالاري در خوانندگان است. اين كه او پيشگفتار آنك انسان را با پاره متن مهمي از چنين گفت زرتشت به پايان مي برد، خالي از معنا نيست. زرتشت پس از تحمل ده سال تنهايي بر انسان فرود مي آيد تا معني مرگ خدا را آموزش دهد. اما آنچه او مي جويد نه پيرو و نه مريد بل همراه و همافرين است:
« شما آن گاه که مرا يافتيد هنوز خودرا نجسته بوديد. مومنان همه چنين اند. ازين رو ايمان چنين کم بهاست.
اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد. وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد، نزد شما باز خواهم آمد. »
نيچه خود بر اين باور بود كه انسان هاي مدرن نمي توانند نوشته هايش را بفهمند، و او پيش از همه براي شنونده ي آينده و «پسا مدرن» مي نويسد. براي مثال، در پيشگفتار تبارشناسي اخلاق مي گويد براي فهم كار آمد آثار او لازم است كه خواننده در «هنر تاويل» «مهارت» داشته باشد. فراگيري اين هنر به چيزي نياز دارد كه انسان مدرن فاقد آن است: تامل. نيچه جايي ديگر نوشته بود كه بدترين خوانندگان آنان اند كه چون «سربازان غارتگر» عمل مي كنند، يعني از هر جا كه دستشان برسد تكه يي بر مي دارند. راه مطالعه ي دقيق و انتقادي آثار او، دنبال كردن سير انديشه ي او و درك وظايفي است كه براي خود چون فيلسوف تعيين مي كند.
خواندن آثار نيچه خطرات عظيمي دارد. در جريان اين كار ممكن است به سلامت خود لطمه ي جدي وارد كنيم. همچنين ممكن است نظرات او را نادرست تعبير كنيم و آن ها را خارج از متن بخوانيم. نيچه بر اين ديدگاه خود درباره ي جهان كه هيچ «واقعيت در خود»ي وجود ندارد و تنها تفسيرهاي اين به اصطلاح واقعيت وجود دارد (فراسوي نيك و بد، 108) تاكيدي خاص داشت.
|
سارتر در 1905 به دنیا ﺁمده است و 2005، سال جاری مسیحی ، صدمین سال تولد فیلسوف ﺁزادی است . یاد کردن از او ، دلیل دوم و سومی نیز دارند : در روزهای بعد از جنگ دوم جهانی که اروپا ویران شده و مرگ میلیونها تن و ﺁن ویرانی عظیم توجیه نمی پذیرفت و انسانها ، نه درخود که در بیرون از خود، دنبال مقصر می گشتند و در درماندگی ، خویشتن را به بی تفاوتی و کارپذیری می سپردند، قلم او بود که به انسان اروپائی میﺁموخت : بعنوان انسان ، مسئول ساختن یا ویران کردن سرنوشت خویش است . باز قلم او بود که به انسان اروپائی می ﺁموخت : جبرگرائی خویشتن را به حکم قدرت جبار سپردن و بدست خود خویشتن را ویران کردن است . انسان موجودی است که می تواند از محدود کننده ها خویشتن را ﺁزاد کند . پس مسئولیت پی ﺁمدهای ( جنگ و مرگ و ویرانی و...) تن دادن به جبر هر جباری ، بر عهده خود او است. تنها انسان مسئولیت شناس می تواند ﺁزادی خویش را قدر شناسد . ﺁن کس که اختیار سرنوشت خود را به قدرتمدارها می سپرد و بی تفاوتی را رویه می کند، خود را از ﺁنچه دارد، از نعمت گوهر ﺁزادی و مسئولیت محروم می کند .
اما دلیل سوم اینست که در نخستین سال اقامت در اروپا، در سال 1964 ، بهنگامی که سران نهضت ﺁزادی ، ﺁیة الله طالقانی و مهندس بازرگان و دکتر سحابی و ... را زندانی کرده بودند ، به سراغ او رفتم و از او خواستم ریاست کمیته دفاع از زندانیان سیاسی ایران را بر عهده بگیرد . پیشنهاد را نخست با ژاک برگ ، استاد کلژ دو فرانس در میان گذاشتم . او سارتر را شخصیتی معرفی کرد که تحت ریاست او، شخصیتهای فرانسوی با گرایشهای نایکسان حاضر می شوند عضویت کمیته دفاع از زندانیان سیاسی را بپذیرند . سارتر خواست پرونده ای پیرامون وضعیت زندانیان به دفتر او تسلیم کنم . پس از مطالعه پرونده ، او ریاست کمیته ای را که شخصیتهای علمی و ادبی و سیاسی فرانسه عضو ﺁن شدند ، پذیرفت و تا مرگ ، در 1980، این کمیته از زندانیان سیاسی ایران دفاع کرد . قرار ما (مدافعان ایرانی زندانیان سیاسی) با کمیته سارتر بر دفاع عمومی از زندانیان سیاسی بود . بهنگام تشکیل کمیته ، سران نهضت ﺁزادی در معرض محاکمه بودند و کمیته از ﺁنها دفاع کرد . بعد ، نوبت به دستگیری مارکسیستها و محاکمه ﺁنها رسید ، از گروههای مختلف مارکسیستی دفاع شد . این بار، اعضای گروههای مذهبی و مارکسیستی و ملی دستگیر می شدند ، کمیته از ﺁقایان خمینی و منتظری و دیگر روحانیان تا اعضای حزب توده و از مجاهد خلق و فدائی خلق تا ملی گراها و گروههای سیاسی دیگر ، بدون تبعیض و تمایز ، دفاع کرد .
رژیم شاه بسیار کوشید این کمیته را بی اثر کند اما نتوانست . ناتوانی ﺁن رژیم دو علت داشت : یکی این که هر اطلاعی ، پیش از ﺁنکه موضوع اقدام کمیته شود، به دقت، تا اطمینان از صحت ﺁن ، بررسی می شد و دو دیگر این که دفاع از همگان، بدون تبعیض و تمایز بعمل می ﺁمد .
و امروز ، گروهی از زندانیان ﺁن روز که کمیته سارتر از ﺁنها دفاع کرد ، جانشین رژیم شاه شده و در شقاوت و سبعیت گوی سبقت از هر سبع و شقی را ربوده اند . گروهی دیگر از زندانیان ﺁن روز بدست این سبع ها و شقی ها اعدام شده اند و گروه دیگری به تبعید بازگشته اند .
زمان شگفت شاهدی است : زمان شهادت می دهد که راه و روش ﺁنهائی برحق است که حساب حقوق انسان را – که ذاتی او هستند - از حساب طرز فکر و تمایل سیاسی او جدا می کنند و از همه ﺁنها که، بعنوان انسانی که حقوقشان مورد تجاوز قرار می گیرد، بدون تبعیض، دفاع می کنند. اگر انسانها میان دفاع از حقوق زندانی و تمایل سیاسی و نیز موقعیت طلبی یا یابی او فرق بگذارند ، هم می توانند در دفاع همگانی از قربانیان استبداد شرکت کنند و هم نگران ﺁن نباشند که مبادا دفاع از حقوق زندانی به او، ﺁن موقعیت سیاسی را ببخشد که به جامعه زیان رساند . هم اکنون ، دفاع از گنجی - بنا بر اطلاع در 31 تیر همچنان در اعتصاب غذا است - و دیگر زندانیان سیاسی، اگر در بند سود و زیان سیاسی بماند، ناکامی ببار می ﺁورد . این دفاع فارغ از چشمداشتهای سیاسی و بزرگ و کوچک کردن زندانی ، می باید انجام بگیرد تا پیروزی ، پیروزی انسان بخاطر برخورداری از حقوق خویش باشد .
16 سال فعالیت ، بدون یک مورد خطا و موفقیتی چنان کامل، تجربه ای است برای ﺁنها که به دفاع از حقوق انسان در ایران و زندانیان سیاسی روی می ﺁورند.
خاطره سارتر گرامی باد .
روی ادامه ی مطلب کلیک کنید !
دکتر ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا (زاده ۱۴ ژوئن، ۱۹۲۸ - درگذشته ۹ کتبر، ۱۹۶۷) که معمولاً بهعنوان چهگوارا یا الچه شناخته میشود، یک انقلابی مارکسیست ِ متولد آرژانتین بود.
گوارا یکی از اعضاء جنبش ۲۶ ژوئیه ِ فیدل کاسترو بود. این جنبش در سال ۱۹۵۹ قدرت را در کوبا بهدست آورد. گوارا چندین پست مهم را در دولت جدید کوبا بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب در دیگر کشورها کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال ۱۹۶۶ به جمهوری دموکراتیک کنگو رفت و سپس به بولیوی سفر کرد. در اوایل اکتبر ۱۹۶۷ چهگوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طرحریزی شده بود دستگیر شد. برخی باور دارند که سیا ترجیح میداد گوارا را برای بازجویی زنده در دست داشته باشد، اما بهرصورت او بهوسیلهٔ ارتش بولیوی در نزدیکی والهگرانده در سانتا کروز دلاسیهرا کشته شد. تفاصیل مرگ او هنوز هم مبهم هستند، ولی خیلیها باور دارند که دولت بولیوی از قصد گوارا را کشت تا از اجرای یک محاکمهٔ عمومی برای او جلوگیری کند.
پس از مرگ گوارا، او به عنوان یک تئوریسین، متخصص در فنون جنگی، و جنگآوری بی همتا تبدیل به قهرمان جنبشهای انقلابی سوسیالیستی جهان سوم شد. وی همچنین تصویری محبوب برای انقلاب و جناح چپ در فرهنگ غربی است.
چه گوارا در بوئنوس آیرس زاده شد و در آغاز ارنستو گوارا نام داشت. پدر او «ارنستو گوارا لینچ» ایرلندی و مادرش «سلیا دولاسرنا» اسپانیایی بود. این خانواده از طبقه متوسط جامعه با گرایشهای شدید چپ و تمایلات آزادیخواهانه بودند. خانواده گوارا ستایشگر «خوزه مارتی» و هوادار جمهوریخواهان در دوره جنگهای داخلی اسپانیا بودند. ارنستو گوارا دولاسرنا - نام کامل چه _ در چهاردهم ژوئن ۱۹۲۸ در آرژانتین زاده شد.
چه گوارا (زاده ۱۴ ژوئن، ۱۹۲۸ - درگذشته ۹ اکتبر، ۱۹۶۷) که معمولا بهعنوان چهگوارا یا الچه شناخته میشود، یک انقلابی مارکسیست ِ متولد آرژانتین بود.
|
|